تبلیغات بوشهر وبنمانع
نویســــندگان :
◊ سیامک (18)
موضــــــوعات :
◊ General (18)
آرشـیـــــــــــو :
◊ بهمن 1386 (1)
◊ آذر 1386 (3)
◊ مهر 1386 (8)
◊ شهریور 1386 (1)
◊ مرداد 1386 (5)
لینكســــــــتان :
◊ من ها
◊ نشتی های یک قلم
◊ وبلاگ سعید شنبه زاده
◊ پارتیشن
◊ خبرگزاریها
◊ سحرو
◊ بوشهر دات کام
◊ وبلاگهای بوشهری
◊ دست نوشته
◊ دانلود وموبایل و عکس و غیره
◊ سپهر
◊ عکس و سرگرمی وهمه چیز از همه جا
◊ تیسه(آبادان)
◊ lموسیقی ایرانی جدید وقدیمی آنلاین
◊ قالبهای تازه
◊ هلیله بوشهر
◊ آخرین نرم افزار آپ تودیت رسیور استارست
◊ باز هم درباره نقاشی
◊ سایت جالبی دیگر درباره نقاشی
◊ سایتی در باره نقاشی
◊ قیمت دات کام
◊ مترجم از زبانهای زنده دنیابه هم بجز فارسی
◊ google
◊ روئیت آخرین صورت حساب تلفن همراه
◊ وبلاگ سرناچی
◊ سایتهای مرتبط با فوتبال و ورزش
◊ تیم فوتبال استقلال
◊ روزنامه های ایرانی
◊ عکس بوشهر
لینكــــــــدونی :
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : علیرضا عسگری
محرم :[General , ]
سرنوشت جنایتکاران کربلا؟
قیام مختار ثقفی:
نام : مختار, نام پدر: ابو عبید ثقفی , قبیله اش ثقیف , كنیه اش ابو اسحاق است . لقب مختار كیسان می باشد. و فرقه كیسانیه به مختار منسوب هستند. مختار معتقد به امامت ائمه معصومین (ع ) است و این گروه , پس از مختار, خود را به او منسوب كرده اند.
مختار در سال اول هجرت متولد شد و جنگجوئی شجاع بود. او به همراه پدرش , در سیزده سالگی در یكی از جنگ ها شركت كرد. مختار مردی عابد و زاهد بود. پدر او در یكی از جنگها به شهادت رسید و تحت سرپرستی عمویش سعد قرار گرفت . خانواده او به سرپرستی عمویش به كوفه هجرت كردند. علی (ع ) كوفه را مركز خلافت قرار داد. آن حضرت عموی مختار را استاندار مدائن كرد و مختار نیز در كنار عمویش در آن جا ساكن شد. مختار پس از شهادت علی (ع ) به بصره رفت و مدتی در آنجا ماند. پس از مدتی دوباره به كوفه آمد. وقتی كه مسلم بن عقیل از سوی امام حسین (ع ) به كوفه رفت , در منزل مختار سكونت كرد و به خاطر همكاری با مسلم بن عقیل به زندان انداخته شد.
عبدالله عمر خواهر مختار, صفیه را به زنی گرفت و به این ترتیب مختار فامیل عبدالله بن عمر شد. مختار در زمان وقوع حادثه كربلا در كوفه زندانی بود. خاندان مختار از شیعیان مخلص اهلبیت (ع ) بودند. عموی مختار سعد بن مسعود ثقفی صحابه پیامبر و از شخصیتهای بزرگ اسلامی بشمار می رفت . عمویش در همه ی مراحل در كنار علی (ع ) بود. حضرت امام باقر(ع ) توجه خاصی به مختار داشت . روزی به پسر مختار فرمود: خداوند پدرت را رحمت كند, او حق ما را گرفت , قاتلین ما را كشت و به خونخواهی ما قیام كرد. امام صادق (ع ) فرمود: پس از حادثه كربلا, هیچ بانوئی از بانوان خاندان ما, خود را آرایش نكرد تا آنكه مختار سر عبیدالله بن زیاد و عمر بن سعد را برای ما به مدینه فرستاد. میثم تمار و مختار هر دو در كوفه زندانی بودند. روزی میثم به مختار گفت : تو از زندان آزاد می شوی و این عبیدالله ستمگر را می كشی و پای خود را روی صورت او می گذاری . میثم و مختار هر دو به اعدام محكوم شدند ولی مختار به وساطت عبدالله بن عمر كه شوهر خواهرش بود از اعدام و زندان نجات یافت . این , خلاصه ای است درباره خود مختار.
خروج مختار:
مقدمات قیام , قبلا" آماده شده بود و نیروهای انقلابی در آمادگی كامل بسر می بردند. هنگام غروب , ابراهیم اشتر كه مرد شماره ی 2 انقلاب بود, بالای مناره ی مسجد رفت و اذان گفت . نیروهای وفادار به انقلاب به سوی مسجد روان شدند و پشت سر ابراهیم اشتر, فرمانده نیروهای جنگی مختار, نماز خواندند. پس از نماز به دستور ابراهیم اشتر, جمعیت حاضر در مسجد، با هم به سوی خانه مختار, فرمانده كل نیروهای انقلابی , حركت كردند. رئیس شهربانی كوفه خود را به سرعت به استاندار رساند و به او گفت : به زودی مختار قیام خواهد كرد, باید مراقب باشی . استاندار كوفه عبدالله بن مطیع بود كه از سوی عبدالله بن زبیر نصب شده بود. روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول سال 66 هجری قمری از سوی عبدالله بن مطیع در كوفه حكومت نظامی برقرار شد. رئیس شهربانی به همه ی نقاط حساس و مهم كوفه , نیروی نظامی اعزام كرد و مراكز مهم نظامی تحت مراقبت شدید قرار گرفت . از سوی استاندار عبدالرحمن بن سعید مأمور حفظ میدان سبیع شد, كعب بن ابی كعب مأمور كنترل میدان بشر گردید, شمر بن ذی الجوش مراقب میدان سالم بود, عبدالله بن مخنف مسؤول حفظ میدان صائدین شد, ابو حوشب مسؤول كنترل میدان مراد شد و ثبث بن ربعی به خارج شهر به نقطه ای به نام شوره زار اعزام شد. این مسؤولان هر كدام نیروهای جنگی ورزیده ای در اختیار داشتند و به این ترتیب همه جای كوفه تحت كنترل اینها درآمد. ابراهیم اشتر همچنان به طرف خانه مختار در حركت بود و او می دید كه شهر در كنترل نیروهای استاندار است ولی بدون هیچگونه ترس به این عمل خود ادامه داد. حمید بن مسلم می گوید: شب سه شنبه بود كه به طرف خانه مختار حركت كردیم . به خانه عمرو بن حریث رسیدیم , تعداد ما در حدود یكصد نفر بود, همه مسلح بودیم , شمشیرهایمان زیر لباسمان بود, زره هم پوشیده بودیم . حركت كردیم تا به خانه سعید بن قیس رسیدیم , از آن خانه هم گذشتیم تا به خانه اسامه رسیدیم . ما به طرف باب الفیل پیش رفتیم تا به خانه مختار برسیم . ما درست به سوی قلب دشمن می رفتیم . همچنان به پیش می رفتیم كه ناگهان فرمانده نیروهای دشمن راه را بر ما بست و گفت : چه كاره اید؟ كجا می روید؟ ابراهیم گفت : من ابراهیم هستم فرزند اشتر. رئیس پلیس گفت : این افراد مسلح كیستند؟ شما مشكوك هستید و نمی گذارم بروید. ابراهیم گفت : ای بی پدر برو كنار. رئیس پلیس گفت : هرگز نمی شود. مردی پشت سر رئیس پلیس بود به نام ابوقطن و ابراهیم با او سابقه ی دوستی داشت . ابراهیم به او گفت : ای ابا قطن بیا جلو. او فكر كرد كه ابراهیم می خواهد از او بخواهد كه این رئیس مانع حركت ما نشود. ابو قطن جلو آمد و ابراهیم ناگهان نیزه او را گرفت و گفت : عجب نیزه ای است ها؟! ناگهان نیزه را در گلوی رئیس پلیس فرو برد و او را از پا درآورد و همراهان ابراهیم سر او را از بدن جدا كردند. نیروهای تحت فرماندهی رئیس پلیس وقتی اوضاع را چنین دیدند صحنه را ترك كردند. برخی از آن نیروها این جریان را به اطلاع استاندارد كوفه رساندند.
ابن مطیع پسر رئیس پلیس را رئیس پلیس كرد. ما رفتیم تا به خانه مختار رسیدیم و جریان را به او گفتیم . ابراهیم به مختار گفت : باید همین امشب برنامه را شروع می كنیم و مختار گفت : خداوند تو را به خیر و خوبی مژده بدهد. در همان شب , قیام رسما" اعلام شد. عملیات قیام در سه مرحله خلاصه می شد: الف . آزادسازی كوفه ب . سركوب ضد انقلاب داخلی ج . آماده سازی نیروی كافی برای جنگ با نیروهای شام .
فرمان قیام مختار رسما" فرمان قیام را صادر كرد و مسؤولیت هر یك از فرماندهان مشخص شد. وضع شهر كوفه غیرعادی است , آثار تشنج در همه جا پیداست . فریاد »یا لثارات الحسین « به گوش می رسد. خود مختار لباس رزم بر تن كرد. مردم از هر سو به انقلابیون می پیوستند. گاهی در مدخل شهر درگیری پیش می آید. ثیث بن ربعی نزد استاندار رفت و او را به جنگ تشویق كرد. مختار دستور داد نیروهای انقلابی بیرون بریزند و حركت كنند. نیروهای انقلابی گروه گروه به محله دیرهند آمدند و زیر پرچم مختار و ابراهیم قرار گرفتند. برخی از رؤسای قبایل اطراف داخل كوفه شدند و خود را به نیروهای مختار رساندند. اكثر مردم عراق آن زمانها ایرانی بودند. ایرانیان نیز به مختار و ابراهیم پیوستند. صبح شد, رهبر قیام مختار جلو ایستاد و نماز را به جماعت اقامه كرد. از سوی استاندار كوفه منادی ندا داد: ای مردم كوفه هر كس امشب به مسجد كوفه نیاید خونش هدر است . جمعیت زیادی به مسجد رفتند. ابن مطیع تعدادی از سران قبال كوفه را مأموریت داد تا هر كدام گروهی را فرماندهی كنند. ابن مطیع بیشتر سران و فرماندهان خود را از قاتلین كربلا انتخاب كرد و نیروهای خود را به این صورت سازماندهی كرد:
1. شبث بن ربعی به فرماندهی چهار هزرا نفر انتخاب شد.
2. راشد, رئیس پلیس , به فرماندهی چهار هزار نفر,
3. شداد بن ابیجر به فرماندهی سه هزار نفر,
4. عكرمه بن ربعی به فرماندهی سه هزار نفر
5. عبدالرحمن بن سوید به فرماندهی سه هزار نفر.
مختار ابراهیم اشتر را با 900 پیاده نظام و نعیم بن هبیره را با 900 نفر به طرف مقر فرماندهی دشمن روانه كرد. مختار به آنان گفت : بروید, با دشمن روبرو شوید, هنگامی كه به دشمن رسیدید با نیروهای پیاده درگیر شوید و حمله را شروع كنید. مواظب باشید هدف تیراندازان قرار نگیرد. مختار تأكید كرد: به مقر خود باز نگردید تا پیروز شوید یا همه كشته شوید. این 1800 نفر به جنگ راشد رفتند كه چهارهزار نفر نیرو در اختیار داشت .
مختار یزید بن انس را با 900 نفر به سوی نیروهای شبث بن ربعی فرستاد كه چهار هزار نفر بودند. نیروهای مختار و ابن مطیع با هم درگیر شدند. درگیریها در همه جبهه ها به شدت ادامه یافت و آخر سر نیروهای استاندار كوفه شكست خوردند و خود استاندار شبانه به صورت مخفی و در لباس زنانه از قصر فرار كرد و به این ترتیب كوفه تسخیر شد و بسیاری از نیروهای غیرانقلابی و ضدانقلابی به نیروهای مختار پیوستند. مختار در كوفه یك حكومت شیعی انقلابی تشكیل داد. تشكیل این حكومت بر اساس مكتب اهلبیت و با اجازه ی آنان صورت گرفت . روز جمعه بود, همه در نماز جمعه حاضر شدند.
مختار در خطبه های نماز جمعه گفت : ای مردم كوفه ! من از جانب اهلبیت پیامبر مأموریت یافته ام تا به خونخواهی امام مظلوم حسین به علی و شهدای كربلا قیام كنم و انتقام خون آن گلگون كفنان را بگیرم و تا آخرین نفس این هدف را تعقیب خواهم كرد. پس از سخنرانی مردم گروه گروه با مختار بیعت كردند. مختار پس از تصرف كوفه و عادی شدن اوضاع به سازماندهی نیروهای انقلابی پرداخت . ابراهیم بن اشتر نخعی را فرمانده كل نیروهای مسلح كرد, عبدالله بن كامل را رئیس كل شهربانی كرد و ابو عمره ی كیانی را هم فرمانده گارد مخصوص كرد. پس از این , عبدالله بن حارث نخعی را استاندار ارمنیه , محمد بن عمیر را استاندار آذربایجان , عبدالرحمن بن سعید را استاندار موصل , اسحاق بن مسعود را استاندار مدائن , قدامه بن ابی عیسی را فرماندار بهقباد بالا, محمد بن كعب را فرماندار بهقباد میانی , حبیب بن منفذ را فرماندار بهقباد پایینی و سعید بن حذیفه را استاندار حلوان كرد. مختار پس از تسلط بر اوضاع خودش قضاوت می كرد و از صبح تا غروب قضاوت می كرد و بعد از مدتی عبدالله بن مالك را قاضی قرار داد. روزها و شب ها می گذشت و در این میان نیروهای ضدانقلابی مخفیانه خود را سازماندهی می كردند. پس از آنكه قوت یافتند, ناگهان وضع كوفه را به هم زدند. جنگ در كوفه آغاز شد و بسیار خطرناك گردید. مختار در محاصره قرار گرفت . ابراهیم اشتر به كوفه بازگشت و این امر روحیه ی دشمن را ضعیف و در پایان به شكست دچار ساخت . این بار پانصد نفر از ضدانقلاب ها اسیر شدند. این اسیران دست بسته به مقر مختار آورده شدند. آنان را از مقابل مختار عبور می دادند و در میان آنان هر كس كه در حادثه كربلا دست داشت , مجازات می شد. از میان این پانصد نفر, 248 نفر از عوامل حادثه كربلا بودند. فرمان اعدام این 248 نفر صادر شد. همه را گردن زدند.
پس از این ماجرا آنان كه در قتل امام حسین (ع ) دست داشتند مخفی شدند. مختار فرمان داد, قاتلان امام حسین را تعقیب كنید. در پی این فرمان عملیات تعقیب و دستگیری قاتلان كربلا شروع شد. ده نفر از قاتلان حادثه كربلا كه بر بدن امام حسین اسب تاخته بودند دستگیر و به پشت خوابانده شدند. آنان را به زمین میخ كوب كردند و اسب ها را با نعل آنقدر بر آنان تاختند كه به هلاكت رسیدند. شمر شتر امام حسین را كه مخصوص امام حسین بود, به عنوان غنیمت به كوفه آورده و آن را به شكرانه كشتن امام حسین ذبح كرده و بین دشمنان اهلبیت تقسیم كرده بود. به دستور مختار آن خانه ها شناسائی شدند و خراب كردند و كسانی را كه با آگاهی از گوشت آن شتر خورده بودند, اعدام كردند.
به روایتی شمر بن ذی الجوشن در حال فرار زخمی و اسیر شد. مختار دستور داد او را گردن زدند و بعد بدن او را در روغن جوشان افكندند. بجدل بن سلیم كه انگشتر امام را از دست امام در آورده و غارت كرده بود, دستگیر شد. مختار دستور داد انگشتانش را قطع كردند, دو پایش را هم قطع كردند و در همان حال مرد. خولی كه سر امام حسین را به كوفه برده بود, دستگیر شد. مختار دستور داد كه او را در مقابل خانه اش كشتند و جسدش را آتش زدند. سنان بن انس كه روز عاشورا بر بدن امام حسین نیزه می زد و می توان گفت كه یكی از قاتلان اصلی امام حسین است , دستگیر شد. او را دست بسته نزد مختار آوردند. مختار دستور داد: اول انگشتان او را ببرید, سپس دو دستش را, سپس دو پایش را و زنده زنده داخل روغن جوشان بیندازید.
حكیم بن طفیل كه امام را با تیر می زد و قاتل حضرت عباس است , دستگیر شد و نیروهای انقلابی خودشان او را تیرباران كردند چون ترسیدند كه عدی از مختار عفو او را بخواهد. حرمله كه علی اصغر را كشته بود, دستگیر و نزد مختار آورده شد, مختار دستور داد اول دو دست او را قطع كردند, سپس دستور داد دو پایش را هم بریدند و پس از آن او را آتش زدند و به این ترتیب قاتلان امام حسین هم كیفر خود را دیدند.
برای آگاهی كامل , به كتاب »ماهیت قیام مختار بن ابی عبید« نوشته سید ابو فاضل اردكانی , از انتشارات مركز مطالعات و تحقیقات اسلامی , مراجعه شود. این توضیح مختصر, از این كتاب برداشته شده است .
نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن 1386 و 12:01 ب.ظ توسط سیامک
ویرایش شده در - و -
از عجایب روزگار :[General , ]
مسئول اجرائی هیات تحقیق و تفحص
در مجموعه ایران خودرو مدیر عامل شد!

مسئول اجرائی تحقیق و تفحص با پیشنهاد قائم مقام ارشد مدیر عامل ایران خودرو به این سمت منصوب گردید .
طی حکمی حسن نرج آبادیان از سوی ناصر مرزبانی مدیر عامل شرکت ایساکو به سمت مدیر عامل و عضو هیات مدیره شرکت بازرگانی و خدمات همگام خودرو منصوب شد. در متن حکم نرج آبادیان آمده است که این حکم به پیشنهاد قائم مقام ارشد مدیریت محترم گروه صنعتی ایران خودرو صادر گردیده که پیوست ان نیز یک نسخه از راهنمای تکالیف و ماموریت های اساسی مدیران عامل و اعضاء هیات مدیره جهت بکارگیری تحویل نامبرده گردید. این گزارش می افزاید گزارش تحقیق و تفحص مجلس که درماههای اخیر منتشر گردید مورد رضایت مدیر عامل ایران خودرو و مورد بر خی انتقادات مدیر عامل سایپا قرار گرفته بود .
نرج آبادیان در تاریخ 26/07/84 برابر مصوبه مجلس شورای اسلامی و با حکم سید مصطفی هاشمی به سمت مسئول امور اجرائی هیات تحقیق و تفحص در خودروسازی کشور منصوب گردیده بود.
نوشته شده در یکشنبه 11 آذر 1386 و 05:12 ق.ظ توسط سیامک
ویرایش شده در - و -
رهگذر :[General , ]
از کوچه گذر کردی
با یک نگه وبا ناز
با ناز ونگاه خود
صدشعله بپا کردی
بر بام همه رفتی
از مشرق واز مغرب
اما ز سرای ما
بی یک نظری رفتی
چشم همه عشاق
مجذوب نگاه تو
اما همه چشمانم
دنبال نگاهت بود
یک روز که بی تابی
بر جان ودلم افتاد
آنروز همی دیدم
صیاد به صید آمد
با دانه ای وآب گوارا
رفتی ز پی بخت خود آرام
رفتی ونیامد باز
صد شعله وآن آغاز
دیروز که از کوچه گذر کردی
بی هیچ نگاه وناز
لعنت به خودم دادم
چون راز دل وعشقم
در پیش تو ننهادم
سیامک
نوشته شده در شنبه 10 آذر 1386 و 02:12 ق.ظ توسط سیامک
ویرایش شده در - و -
روشنایی :[General , ]
شب هر چقدر تاریک باشد با جرقه ای روشن میشود
و می توان از دور ها روشنایی آنرا دید
پس روشنایی باش هر چند جرقه ای کوچک تا دیده شوی و
امیدی باشی برای گم شدگان
نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر 1386 و 12:11 ب.ظ توسط سیامک
ویرایش شده در پنجشنبه 8 آذر 1386 و 12:11 ب.ظ
تخت جمشید :[General , ]
تخت جمشید
روزگار رستم واسفندیار
روزگار کورش و آرش
روزگار روشن دوری که ما خواندیم دیگر نیست
در کنار تخت گاه کورش دوم .تخت جمشید
در میان قرنها یغما وغارت
آدمکهایی که نقشند در میان سنگها
با تو می گویند
قصه کشور گشایی قصه کشور نوازی
قصه گفتار نیک پندار نیک کردار نیک
آدمکها داستانها از بزرگی دلاور مرد ایران با تو دارند
آدمکها راوی آرش کماندار بزرگ اند
او که مرز کشورش تا آخر توران بگسترد
تیر در زه با همه قدرت پراندش تا افقهایی به غایت دور
تا که توران دور تر گردد ز ایران
قصه تلخی است اکنون بر زبانها
شاه قاجار . آه از این شاه وشاهان
تیرشان تا دیدشان بود.
اینک ایران ایستاده در کنار مرز توران
دشمنان در انتظار مرگ ایران
نه هرگز...
ما برای کشور ایران هزاران آرش و جمشید بیداریم
نه نخواهیم خفت
یک وجب از خاک ایران را به توران نیز نسپاریم
آری آری که ما فرزند ایرانیم
که ما فرزند ایرانیم.
نوشته شده در سه شنبه 17 مهر 1386 و 06:10 ق.ظ توسط سیامک
ویرایش شده در - و -
دلایل شکست قیام رئیس علی دلواری :[General , ]
رویدادهاى مهم تاریخى
ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز
چراقیام تنگستان شكست خورد؟
دل مردم جایى بود و دل دولتمردان جایى دیگر . مردم به ایرانیت و اسلامیت دل بسته بودند و رهبران پایتخت نشین در اندیشه كنارآمدن با غرب بودند. مسأله این است : معیارهاى متفاوت.
شعله ورشدن شراره هاى قیام
مشروطه خواهى مردم جنوب ایران، خاصه با گرایش هاى استقلال خواهانه براى دولت استعمارى انگلستان كه بوشهر را در تصرف ظالمانه خود داشت، بسیار گران ارزیابى شد و چهره هاى برجسته آن خیزش ملى و آزادیخواهانه همچون آیت الله برازجانى و رئیسعلى جوان و دلاور دلوار، نگرانى هاى آن را افزون تر ساخته بودند و به همین دلیل به بهانه هاى گوناگون، از آن میان به بهانه مبارزه با راهزنان، بسیارى از مجاهدان ضد انگلیس را دستگیر كردند و در زندان بوشهر به بند كشیدند.این حركت ضد ایرانى، خود انگیزه تازه اى در جهت واكنش و به پاخاستگى مردم منطقه شد و چند عامل دیگر نیز از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۳۹ هـ. ق (۱۹۱۴- ۱۹۲۱ م) بر شدت آن افزود:
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...
بر گرفته از روزنامه ایران مورخ ۲۹/۰۶/۱۳۸۶
نوشته شده در شنبه 14 مهر 1386 و 01:10 ق.ظ توسط سیامک
ویرایش شده در شنبه 14 مهر 1386 و 01:10 ق.ظ
خاطرات نه خیلی دور قسمت دوم :[General , ]
..........از روی جوب پریدم .
گونی روی دوشم مرتب به پشتم می خورد از خانه که دور شدم به زمین فوتبال رسیدم کنار عمارت ایرانی با بچه ها آنجا قرار گذاشته بودیم.هوا روشن شده بود.کنار دیوار عمارت چند تا از بچه ها نشسته بودند که زود تر از من آمده بودند از دور پیدا بودند. کورشو(کورش)و دارو (داریوش) و موندو (ماندنی) .هنوز چندتا از بچه ها نیامده بودند رسیدم پیش بچه ها .سلام . بچه ها زورکی جواب سلامم را دادند. دارو داشت وسایلش رو مرتب می کرد مشقل (آش پلا) رو گذاشته بود جلوش وکیسه پلاستیک رو پهن کرده بودروی مشقل وداشت با تکه شکسته شیشه دور وبر پلاستیک را می برید .دقت میکرد که قطر پلاستیک یه کمی بیشتر از قطر مشقل باشه تا بتواند با کش . پلاستیک را رو مشقل بند کند. پلاستیک رو با کش محکم کرد دوباره شیشه رو برداشت نگاهی به من کرد وگفت سی همه گفتی بیان .گفتم مو فقط علو وممدو رو دیدم بقیه رو ندیدم موندو که تا حالا ساکت بود نگاهی به پشت سر من کرد وگفت اونا دارن میان ممدو وعلو هسن . همه به آنجایی که ماندنی اشاره می کرد نگاه کردیم دارو دوباره گرم کارش شد با شیشه وسط پلاستیک یه سوراخ درست کرد سوراخی که انگشتهای یک دست زورکی توی آن میرفت .نباید خیلی گشاد باشه اینو کورش گفت .دارو گفت زحمت کشیدی خم میفهمم . بچه ها رسیدن . نرسیده ما هم راه افتادیم .
سلام وعلیک رسمی نبود اصلا قاعده ای نداشت دیدار با کلاماتی ساده شروع میشد بچا کجان یا چطورین از کی تا حالا اینجین و همیشه میرفتیم سر اصل مطلب .
یالا بریم . بقیه نیومدن علی بود که می پرسید .نه نیومدن. خو بریم.
راه افتادیم فاصله خانه تا دریا زیاد نبود از کنار عمارت ایرانی می گذشتیم بعد از خیابان چهار باندی جفره از کنار زمین فوتبال گسار بعد هم از کنار مسجد حاج عبد الرضا .
مسجدی که مرحوم بخشو آنجا نوحه می خواند .مردا لخت می شدند شال به کمر می بستند وپاچه های شلوار شان را بالا می کشیدند و پا برهنه سینه می زدند.
از مدینه به سوی شام روان شد شه خوبان حکم مامون لعین با دل پر خون و پریشان
من یک بار با عمو خلیلم آنجا رفته بودم یادش بخیر یکبار بود انگار که هزار بار بود.
از مسجد رد شدیم از کنار خانه حبیب .
حبیب پیرمرد شوخ طبعی بود خیلی هم جدی و زحمت کش سر سخت هم بود طرفدار تیم گسار بود.یکبار ما بچه ها جمع شدیم وگفتیم مرگ بر گسار .با سنگ دنبالمان افتاد و ما فرار کردیم .صبح زود بود وما می ترسیدیم که حبیب از خانه بیرون بیاید .
زود از آنجا دور شدیم تا دریا فاصله کمی مانده بود کنار پاسگاه جفره از روی موج گیر قدیمی که همچون سدی ساحل را از دریا جدا می کرد پایین رفتیم .قایقها و ماشووه ها به دریا رفته بودند .کنار ساحل گونی هایمان را بر زمین گذاشتیم . دریا مد کامل بود آب تا کنار موج گیر بالا آمده بود لباسهایمان را در آوردیم و گونیها را خالی کردیم . من پلاستیک را روی مشقل گذاشتم وبا کش آنرا محکم کردم بعد مشقل را در آب دریا زدم وبیرون آوردم مقداری آرد برداشتم واز تو سوراخ وسط پلاستیک به داخل آن زدم و رفتم توی آب .آب تا سینه ام که رسید غوص کردم مشقل را ته آب گذاشتم دقت کردم که هوا زیر پلاستیک نمانده باشد تا مشقل باتلا نیاید به ساحل برگشتم ته آب پر بود از مید گله گله رد می شدند حتما مشقل پر میشد کنار آب نشستم بچه ها هم از آب در آمده بودند رسم بود که همه با هم به داخل آب بروند و با هم در بیایند تا ماهیها هردفعه که یکی میره تو آب فرار نکنند .پنج دقیقه ای گذشت همه بلند شدیم وبا سرعت به طرف مشقلها شنا کردیم سفیدی مشقل من از زیر آب پیدا بود ومیدها دور وبرش می پلکیدند غوص کردم دستم رو روی سوراخ پلاستیک گذاشتم وبا دست دیگرم مشقل را بالا آوردم صبر کردم تا آب مشقل خالی بشود مشقل پر بود ......
ادامه دارد
نوشته شده در جمعه 13 مهر 1386 و 12:10 ب.ظ توسط سیامک
ویرایش شده در - و -
خاطرات نه خیلی دور قسمت اول :[General , ]
پاشو .پاشو .خیری. خیری. صبح شده .پاشونمازت قضا نشه.
صدای پدرم بود هر روز صبح با صدای اذان مسجد محل از خواب بیدار میشد وضو میگرفت ومیومدنماز بخونه وقتی وارد اتاق میشد همانطور که داشت دستاشو به هم میمالید به طرف مادرم می رفت و او را صدا می کرد بعد هم سجاده را از تو طاقچه بر میداشت و رو زمین پهنش میکرد یه کم پشت سجاده می نشست بعد شروع می کرد به نماز خواندن وقتی او شروع به نماز خواندن میکرد مادرم دیگر بلند شده بود او هم راهی حیاط می شد من همیشه وقتی پدرم مادرم را برای نماز صدا می کرد بیدار می شدم ولی از جایم تکان نمی خوردم و زیر چشمی آنها را و حرکاتشان را زیر نظر داشتم بابام نماز خودش را که می خواند دو رکعت دیگر هم میخواند.با نماز دومی بابام مادرم به اتاق بر می گشت .خانه ما سه اتاق داشت که دنبال هم ساخته شده بودند یه آشپز خانه یا بقول مادرم مطبخ و یه اتاق دیگه کنار آشپز خانه که ما توش می خوابیدیم و یه اتاق دیگه جهت مهمان که بهش مجلسی میگفتیم و بعد از اتاق خواب بود البته اتاق خواب فقط مال خواب نبود تقریبا تمام زندگی ما تو این اتاق بود.گوشه حیاط بعد از مجلسی یه راه پله بود که به پشت بام راه داشت که بادیواری کوتاه از سنگ وگچ از دو طرف محافظت می شد که دستگیره هایی برای بالا رفتن از پله بودند.
اسلام وعلیکم و... بابام بودداشت سلام نمازش رو می داد زیر چشمی به آنها نگاهی کردم مادرم داشت چادرش رو سرش می کرد که نماز بخونه بابام سلام نمازش رو که داد رو کرد به من پاشو حسن پاشو بچه نماز. نماز. وقت نمازه پاشو .من حوصله جنب خوردن نداشتم پدرم خم شد وبا دستهاش پامو تکان داد یالا خودت رو به خواب نزن پاشو .راه فرا نبود تکونی به خود دادم وچشمهایم را باز کردم بابام گفت پاشونمازتقضا شد .ملافه رو کنار زدم و تو جام نشستم بابام دستاشو بالا کرده بود ودعا میخواند ...یا الله یا الله یا الله ....بلند شدم درب اتاق رو باز کردم نسیم خنکی به صورتم خورد یه کم مورمورکم شد بازوهام رو با دستام مالیدم پشت گردنم می خارید خاروندمش .دمپایی رو پام کردم لنگه لنگه بود رفتم به طرف مستراح در گوشه حیاط نزدیک درب حیاط بابام همیشه می گه آدم قبل از وضو باید طهارت کنه از مستراح بیرون آمدم .شیر آب وسط حیاط مثل یه درخت نخل بی سر از تو زمین سبز شده بود . شیر رو باز کردم آب با فشار بیرون زد و ریخت تو حوضچه سیمانی زیر شیرو از آنجا هم از تو شیار کوچکی رفت تا سوراخ زیر درب حیاط ورفت تابه کانال تو کوچه برسه و از آنجا بره تا آبگیر نزدیک خونه ما که بهش میگفتند( مغدر).مغدر آبگیرو نیزار بزرگی بودکه لانه ومامن انواع پرنده وجانور بود وجایی بود که قورباغه ها در آن زاد وولد میکردند وبطبع محل بازی ما بود .وضو گرفتم تو اتاق بابام سرجایش دراز کشیده بود مادرم داشت تو مطبخ با ظرفها سر وکله میزد جا نماز رو از تو تاقچه برداشتم و رو زمین پهن کردم الله اکبر ...تو نماز همش تو فکر بودم چکار کنم .قرار بود آن روز با بچه های محل بریم دریا برا صید ماهی مید(بیا) اما بابام مخالف دریارفتن من بود .تا می گفتم بابا برم دریا میگفت بوا دریا نامردن دریا رفیق آدم نمیشه دریا عروس هزار دامادن خیلی آدم توش غرق شده .جلیلو.علی کل عبدالله .مهرداد آخ که ای آخری داغم کرد بوا و آخرش هم میگفت نه بوا با هم میریم .جمعه بوا .جمعه.ولی آن جمعه هرگز نمی آمد.نمازم را خواندم جانماز را جمع کردم بابام چشمهایش را بسته بود شاید هم تو چرت بود آهسته از کنارش رد شدم رفتم تو مطبخ .مادرم داشت چایی دم میکرد کتری را برداشت وریخت تو فلاکس چای بخار آب از تو فلاکس بیرون می آمد مادرم درب فلاکس را بست نگاهی به من کرد و گفت ها. چتن . خیر باشه .یا الله صباح الخیر بیدار شدی .گفتم خوابم نمی بره .نگاهی به من کرد وسرش را تکان داد چه برنامه ای داری به پشت سرم نگاه کردم از تو مطبخ بابام پیدا بود که خوابه نگاهی به مادرم کردم وگفتم با بچه ها می خوام برم دریا .مادرم لحظه ای ایستاد وگفت می خوای بری دریا .گفتم یواش بوام می فهمه مادرم سرش را تکان داد وگفت بوات نمیله گفتم بوام از کجا می فهمه مادرم گفت نه نمیشه واز درب بیرون رفت .جاروب رو از از گوشه حیاط برداشت ومشغول جاروب زدن حیاط شد.همیشه هوا خنکی صبح زود اینکار رو می کرد .خوب نگاهش کردم .یواشکی گونی برنجی خالی ای رو که گوشه مطبخ قایم کرده بودم برداشتم توش همه چیز آماده بود .مشقل(آش پلا)وکش شلوار و کیسه پلاستیکی ومقداری آرد .مادرم داشت طرف راه پله رو جاروب می کرد به آرامی از مطبخ بیرون آمدم وپابرهنه بطرف درب حیاط راه افتادم دم درب تا کلون درب را باز کردم مادرم برگشت .حسن .حسن.حسنو .از درب بیرون رفتم ..............ادامه دارد
لطفا نظر بدهید و مرا در بهتر نوشتن یاری کنید از همه شما متشکرم.
نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر 1386 و 01:10 ق.ظ توسط سیامک
ویرایش شده در پنجشنبه 12 مهر 1386 و 11:10 ق.ظ
مطالب قبلـــــــی ...
◊ محرم...-
◊ از عجایب روزگار...-
◊ رهگذر...-
◊ روشنایی...-
◊ تخت جمشید...-
◊ دلایل شکست قیام رئیس علی دلواری...-
◊ خاطرات نه خیلی دور قسمت دوم...-
◊ خاطرات نه خیلی دور قسمت اول...-
◊ ازوبلاگ دست نوشت کاری از آقای سید محمد میر فصیحی...-
◊ داستان...-
◊ کدام درست است...-
◊ آزادی ماهواره در ایران...-
◊ گشتی در زمانه...-
◊ کارت سوخت...-
◊ شعر مجهول...-